دانشجوی شهید علی دوستانی دزفولی


دانشجوی شهید علی دوستانیدزفولی برادر شهید محمود دوستانیدزفولی یکم فروردين سال 1338 در دزفول ديده به جهان گشود و دوازدهم ارديبهشت سال 1361، در عملیات بیتالمقدس در سن 23 سالگی در خرمشهر بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد که تربت پاکش در جوار برادرش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول قرار دارد.
شهید علی دوستانیدزفولی در وصیتنامهاش نوشت: «پدرم، مادرم، برادرانم، خواهرانم، همسرم؛ به خدا قسم در زمان و مكانی زندگی میكنيم كه حجت خدا تمام است. در ايران اسلامی زندگی كردن هم شرف و افتخار است هم ننگ و ذلت ابدی اما چرا؟ آری اگر زير پرچم پرافتخار و باعزت امامت قرار گرفتيد و سر بر آستان احديت در پشت سر انبياء و اولياء الله گذاشتيد و نايب بر حق امام زمان را پيرو و امام و مولايمان را منتظری نيک بوديد در دو دنيا با شرف و عزت خواهيد بود و اگر نه، آيا جز ذلت و خواری چيزی را سراغ داريد؟ در زمان و مكانی زندگی میكنيم كه هر لحظهاش يا حسنه است يا سيئه، پای در هر جا میگذاريم در دريايی از خون بهترين فرزندان اسلام و قرآن فرو میبريم.
آيا معصيت و گناه در چنين مكان مقدسی اندازه عذابش حدی دارد. خدايا 23 سال كم و بيش زندگی كردم همهاش غيبت و تهمت و افتراء و دروغ. خدايا كی متنبه شدم؟ در جبهه، آری در جبهه. عزيزان به خدا قسم جنگ يک لطف الهی بود بر امت ما. والله باران لطف و رحمت الهی آن چنان شديد بر سر امت ما باريدن گرفته كه غريق رحمت و نعمت و لطف الهی شدهايم. اگر نبود اين جنگ، سرنوشت اين انقلاب خدا میداند چه میشد.»

سرباز شهید مجید حریزاویمقدم سيزدهم فروردينماه سال 1347 در شهرستان اهواز دیده به جهان گشود، پدرش بدير نام دارد که كارمند شركت راهآهن بود.
در جوانی به سربازی رفت و از سوی یگان محل خدمتش به جبهههای حق علیه باطل اعزام شد که در روز بيست و ششم ارديبهشتماه سال 1367، در منطقه عملیاتی شلمچه بهفیض شهادت نائل آمد و به قافله شهیدان پیوست.
پس از شهادت پیکر پاک و مطهر شهید مجید حریزاویمقدم از منطقه عملیاتی به شهرستان شوش دانیال انتقال یافت و با حضور اقشار مختلف مردم و جمعی از خانوادههای معظم شهدا و ایثارگران تشییع شد.
شهید مجید حریزاویمقدم در سن 20 سالگی شهد شیرین شهادت را نوشید و پیکر مطهر در کنار دیگر شهیدان در گلزار شهدای شوش دانیال آرام گرفت.

سردار شهید عبدالعلی بهروزی جانشین فرمانده تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) و برادر شهید علی بهروزی بیست و دوم اردیبهشت سال 1338 در روستای چشمه مراد دهستان درونک بخش زیدون از توابع شهرستان بهبهان دیده به جهان گشود.
از نخستین روزهای تجاوز رژیم بعث عراق به خاک ایران به جبهههای حق رفت و در فتح سوسنگرد، عملیاتهای طریقالقدس، فتحالمبین، بیتالمقدس، رمضان، والفجر مقدماتی و خیبر شرکت کرد که چهار بار به شدت مجروح شد و پس از انتقال به بیمارستان و بهبودی نسبی دوباره به جبهه بازگشت.
سرانجام در سوم فروردین سال 1363 بر اثر آتش بار دشمن در جزیره مجنون جراحت سختی برداشت که به شیراز منتقل شد و در روز بیست و چهارم فروردین همان سال در سن 25 سالگی در بیمارستان نمازی شیراز به فیض شهادت نائل آمد که پیکر پاکش در گلزار شهدای سردشت زیدون آرام گرفت.
شهید عبدالعلی بهروزی در وصیتنامهاش نوشت: «من اين راه را آگاهانه انتخاب كردهام و جزء به سرانجام اين راه را به چيز ديگری نمینگرم، ما به جنگ، براي جنگ نيامدهايم بلكه برای ياری دين خدا و برای لبيک به سالار شهيدان. هر كس مرا دوست دارد به بسيج بچسبد، امام را ياری كند و در راه اين انقلاب بدون هيچ چشم داشتی شبانهروز كار كند، در مقابل كمبودها تحمل كند، سعي كنيد با كشاورزي و كار كردن كمبودها را جبران كنيد، امروز جمهوری اسلامی ايران از همه طرف مورد حمله قرار گرفته است، پشت به پشت همديگر بدهيد و مقابله كنيد، برادران شما از قبل برای خدمت به اسلام تعيين شدهايد، پس هشدار كه زمينه حكومت مهدي(عج) بر عهده شماست.»

جانباز شهید حسن مزارع از رزمندگان شهر سردشت زیدون، تکنسین برق سنگین ناو نیروی دریایی ارتش بود که در سال 1345 در روستای چم شهرستان بهبهان دیده به جهان گشود و در سال 1362 به استخدام ارتش جمهوری اسلامی ایران درآمد.
وی در روز 25 آبانماه سال 1365 در اسکله بندر امام خمینی(ره) بر اثر بمباران هوایی از ناحیه سر، گردن و صورت دچار مجروحیت و موج انفجار شد و مدال جانبازی را به گردن آویخت.
شهید حسن مزارع پس از تحمل 30 سال درد و رنج مجروحیت در روز جمعه سوم اردیبهشتماه سال 1395 شهد شیرین شهادت را نوشید و به دوستان و همرزمان شهیدش پیوست.
پیکر پاک و مطهر جانباز شهید حسن مزارع عصر روز شنبه چهارم اردیبهشتماه سال 1395 با حضور قشرهای مختلف مردم و خانوادههای معظم شهدا در زادگاهش تشییع شد و پس از وداع خانواده، دوستان، همرزمان و بستگان در گلزار شهدای شهر سردشت زیدون آرام گرفت.


جهادگر شهید حمید غنیزادیان در پنجم اردیبهشت سال 1334 در همدان دیده به جهان گشود، سال 1361 ازدواج کرد و صاحب دو فرزند دختر شد.
در جوانی به عنوان جهادگر از طرف پشتیبانی جنگ و جهاد سازندگی به جبهههای حق علیه باطل اعزام شد و در بیست و دوم اردیبهشت سال 1367 در منطقه ماووت عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد که پیکر پاکش پس از تشییع در گلزار شهدای همدان آرام گرفت.
شهید حمید غنیزادیان در وصیتنامهاش نوشته است: «شادیهای زندگانی زمانی به دست میآید که شخص با نفس اماره مبارزه کند و به مسائل دینی عمل کند، زیرا ما خبر داریم کسانی را که از همه دستورالعملهای انسانی آگاهی دارند ولی به آنها عمل نمیکنند مخصوصا موقعی که پای منفعت شخصی پیش بیاید و محیط خود را به کدورت و تیرگی و ایجاد محیطی هوسآلود و مادی مبدل میکنند و چقدر قرآن در این مورد تأکید کرده است و فراوان از این تأکیدها میتوان یافت که دنبال هر آگاهی و دانستنی عمل را قرار داده در صورتیکه ما در جامعه ایمان میبینیم و همه مسلمان هستند ولی عمل نیکو انجام نمیدهند و از عملی که در خور انسانیت است خبری نیست و زندگی مردمی تلاشی است برای تأمین شکم.
مادر جان زندگی عقیده و جهاد در راه عقیده است و تو مادر جان اگر دستپرورده مکتب فاطمهای میدانی که حسین و عزیزانش با خوشحالی مرگ را در آغوش گرفتند پس تو هم ناراحت نمیشوی زیرا تو تنها میوه زندگی تنها عزیزت را در راه برقراری حق به خاطر الله از دست دادهای و باز هم چه افتخار عظیمی برای این خانواده است.»
_nb21.jpg)
شهید داوود جباری شانزدهم اردیبهشت سال 1348 در روستای ازان بخش میمه چشم به جهان گشود و در یک خانواده مذهبی همراه با یک خواهر و دو برادر دیگرش زندگی میکرد.
از دوران کودکی به دنبال تأمین مخارج زندگی بود و در کار قالیبافی کمک دست مادربزرگ بود. در بسیج روستا حضور فعالی داشت و همیشه برای جبهه کمک جمعآوری میکرد و به یاد رزمندهها بود. هر وقت رزمندهای به مرخصی میآمد به سراغش میرفت تا هم از اوضاع و احوال جبهه مطلع شود و هم خدا قوتی به رزمندهها بگوید.
در بین مردم روستای ازان و در جمع خانواده به مهربانی و جوانمردی معروف بود و مردم روستا از او به مهربانی و گذشت یاد میکنند.
اطرافیان را به حفظ حجاب توصیه میکرد و بسیار باغیرت بوده و به امام خمینی(ره) ارادت خالصانهای داشت. انسان شوخطبعی بود و صداقت در رفتار و گفتار داشت.
سال 1365 با همسرش زندگی مشترک را آغاز کرد، حاصل این پیوند آسمانی یک دختر است که پنج روز بعد از شهادت پدر به دنیا آمد.
در جوانی به سربازی رفت، آخرین باری که به مرخصی آمد به همسرش گفت که این دیدار من و شما آخرین دیدارمان خواهد بود. از تو میخواهم از فرزندمان بهخوبی مراقبت کنی. تنها یادگارم را با تربیت دینی و مکتبی ائمه اطهار پرورش بدهی.
سرانجام 24 فروردین سال 1367 در منطقه عملیاتی مریوان بر اثر برخورد ترکش و گلوله به سینه و پهلو در سن 20 سالگی به شهادت رسید و پیکر پاکش در صحن امامزاده صالحه خاتون(س) در روستای ازان در کنار 3 شهید دیگر روستا آرام گرفت.

شهید جاویدالاثر صیدمراد فریدونی در روستای چولهول شهرستان پلدختر چشم به جان گشود، بهدلیل کمبود امکانات بهمدرسه نرفت ولی از ملاهای محلی سواد خواندن و نوشتن را یاد گرفت، اوقات فراغت خود را بهخواندن دعاهای چون کمیل و زیارت عاشورا سپری میکرد.
در کنار پدر به کشاورزی مشغول بود، سال 1357 ازدواج کرد که حاصل ازدواجش یک دختر و یک پسر بود که ۵ سال بعد از شهادتش پسر به پدر شهیدش پیوست، بسیار دلسوز، مهربان و شجاع بود هر جا نیاز به کمک بود بهدیگران یاری میرساند.
دیگران را سفارش میکرد که این دنیا محل گذر است بهفکر آخرت باشید و خانه آخرت خود را آباد کنید.
در دوران دفاع مقدس برادرش در جبهه مشغول گذراندن خدمت سربازی بود بهوی عرض کرد بهخاطر مادرم شما بمانید چون ممکن است هر دو نفرمان شهید شویم، گفت که شما وظیفه خود را انجام میدهید و من نیز بهتکلیف خود عمل میکنم. در دهم فروردین سال 1365 در حالیکه پسرش 40 روزه بود راهی جبهه شد. در آن لحظات آخر بههمسرش میگوید: من به جبهه میروم تیر به سرم میخورد و شهید میشوم اما کمی برای شما ناراحتم چون پیکرم باز نمیگردد، همسر شهید در جوابش گفت که اگر واقعا اینطور است نرو، شهید گفت بهخدا قسم اگر بال داشتم تا مناطق عملیاتی پرواز میکردم تا به تکلیفم عمل کنم.
شهید فریدونی، در محاصره نیروهای بعثی تیر بهسرش اصابت کرد و روز 25 اردیبهشت 1365 در منطقه حاج عمران مزد کارهای نیک خود را با شهادت دریافت اما بهدلیل محاصره پیکر پاک شهدا در منطقه ماند و به همراه دیگر همرزمانش جاویدالاثر شد.


_8zb0.jpg)
سردار مدافع حرم شهید علیمحمد قربانی بیستم آبانماه سال 1346 در روستای بهنوارناظر اندیمشک دیده به جهان گشود، در دوران دفاع مقدس به جبهه اعزام شد و از زمان تشکیل گردان میثم تا تشکیل گردان حمزه اندیمشک، بهعنوان فرمانده در تمام پدافندیها حماسه آفرینی کرد، همچنین در عملیاتهای فتحالمبین، کربلای 4، والفجر 8، بیتالمقدس 2، بیت المقدس 7، نصر 4، طریقالقدس، خیبر، بدر، والفجر 10، کربلای 5 و بسیاری دیگری از عملیاتها فرماندهی شجاع بود.
پس از دفاع مقدس نیز بهعنوان رئیس بانکهای انصار در اندیمشک، دزفول و اهواز و رئیس حراست شهرداری اهواز به مردم خدمت کرد و 10 سال رئیس هیئت فوتبال اندیمشک بود که جامعه ورزش این شهرستان از او درس اخلاق آموختند.
پس از هجوم تکفیریها، برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) به سوریه رفت و 19 بهمنماه سال 1394 در سن 48 سالگی با سمت فرماندهی عملیات آزادسازی شهرهای شیعهنشین نبل و الزهرا به فیض شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در گلزار شهدای اندیمشک آرام گرفت.
شهید علیمحمد قربانی در وصیتنامهاش نوشت: «به خدا به هر پست و مقامی هم که برسیم اگر صداقت نداشته باشیم نمیتوانیم از این فرصت خدادادی برای خدمت به مردم به خوبی استفاده ببریم.
مردم خوب و سالم کم نیستند و مسائل جامعه را هم به خوبی میدانند و میفهمند و بهترین تصمیم را در موقع خود میگیرند. میبینیم که هر وقت آقا اذن میدهد چه عکس العملی از خود به زیبایی نمایش میدهند.
من که به این ایمان دارم و رسیدهام که تنها راه نجات جامعه و عاقبت بخیر شدن فقط و فقط گوش به فرمان آقا بودن است و لاغیر...»


شهید مدافع حرم داوود نریمیسا 22 اردیبهشت سال 1362 در اهواز دیده به جهان گشود.
پس هجوم تکفیریها به کشورهای اسلامی بههمراه خیل عظیمی از جوانان پرشور اهوازی برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) به سوریه رفت که روز یکشنبه 12 بهمنماه سال 1394 همراه با همرزمانش روحانی شهید حجتالاسلام والمسلمین مصطفی خلیلیبلوطکی، شهید علی حسینیکاهکش، شهید محمود مراداسکندری و شهید رضا عادلی(کردزنگنه) به شهادت رسید.
شهید داوود نریمیسا در سن 32 سالگی در منطقه باش کوی سوریه در عملیات آزادسازی شهرهای شیعهنشین نبل و الزهرا به فیض شهادت نائل آمد که پیکر پاکش در قطعه شهدای مدافع حرم گلزار شهدای اهواز آرام گرفت.
مادر شهید میگوید: «فرزندم 18 سالگی دیپلم گرفت، بسیجی بود، همیشه بیشتر از سنش میفهمید، خیلی اندیشههای بزرگی در سر داشت و خوب هم توانست مسیر زندگی خود را انتخاب کند.
در 21 سالگی ازدواج کرد، زندگی ساده و به دور از تجملات و تشریفات خود را بههمراه همسرش آغاز کردند. نتیجه این زندگی مشترک 2 فرزند است، فاطمه و محسن.
با من خیلی ارتباط صمیمانهای داشت و همیشه پایه مسافرت بود. به گذشت کردن و شرکت در مجالس عزاداری امام حسین(ع) تاکید داشت. فرزندم علاقه به شرکت در جلسات آیتالله شوشتری و آیتالله شفیعی داشت همیشه به خانواده یتیمان و مستضعفان کمک میکرد مکبر، مداح و قرآنخوان بود.
خیلی خوشسلیقه و بافکر بود، هدایای کوچک، ولی زیبا و با سلیقهای تهیه میکرد و با خود میآورد به عنوان نمونه یکبار با گلدانی کوچک تزیینی و بار دیگر گردنبند میخکی معطر و زیبا تهیه کرده بود، خلاصه اینقدر بامحبت بود که بدون هدیه به خانه نمیآمد.»




شهید محمدعلی دانش سال 1339 در شهر ویس چشم به دنیا گشود، در کودکی چابک و هوشیار بود بهطوری که همسایهها او را خیلی دوست داشتند و با او شوخی میکردند دوره ابتدایی را در ویس سپری کرد و بعد از آن به اهواز مهاجرت کرد که دوره متوسطه را در آنجا گذرداند.
بر عکس بچگیهایش بسیار سر بهزیر و مهربان بود به همین دلیل نیز همه دوستان و آشنایان او را دوست داشتند، در همه حال به بزرگترها احترام میگذاشت، بسیار مودب به دوستداشتنی بود به ورزش فوتبال علاقه زیادی داشت و در تیمهای محله هم شرکت میکرد.
مبارزات مردم ایران بر علیه رژیم پهلوی که آغاز شد همه چیز را کنار گذاشت و همراه با بچههای محل به مبارزه پرداخت تا اینکه تظاهرات و اعتصابات به اوج خود رسید و دبیرستانها و دبستانها تعطیل شدند، در یکی از روزها به دست مامورین شاه دستگیر شد و بعد از کتککاری شدید او را به کلانتری ۴ وقت بردند و بعد از یک روز به زندان کارون انتقال دادند که پس از چند روز آزاد شد.
در سال 1358 دیپلم گرفت و سال 1359 که جنگ تحمیلی شروع شد به خدمت سپاه درآمد، مدتی به محافظت از پخش شرکت ملی نفت ایران مشغول بود و بعد عازم جبهه شد.
اوایل فروردین سال 1360 به دیدار امام رفت و بعد از آن دوباره به جبهه رفت که در روز دوم فروردین سال 1360 در سنگرهای ذوالفقاری آبادان بههمراه پنج تن دیگر از همرزمانش به فیض شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در قطعه 3 گلزار شهدای اهواز آرام گرفت.




بسیجی شهيد علیبخش پايرون هجدهم ارديبهشت سال 1317 در شهرستان ملاير چشم به جهان گشود، در کودکی راهی مدرسه شد و تا دوم ابتدايی درس خواند. شغلش تعميركار خودرو بود. سال 1341 ازدواج كرد که 2 پسر و سه دختر از او به یادگار مانده است.
از سوی بسيج رهسپار جبهه شد و دوم فروردين سال 1361 در جبهه شوش به شهادت رسيد که پیکر پاکش در بهشت زهرای انديمشک آرام گرفته است.
شهيد علیبخش پايرون در وصیتنامهاش نوشت: «درود بر امام امت، رهبر كبير امام خميني و سلام بر شهيدان طول تاريخ، اينک لحظهای است برای من كه در اين ساعت چند سخنی را با شما ملت مسلمان میگويم، عازم جبهه هستم تا بر عليه كافران بعثی كه به آب و خاک وطن اسلامی ما تجاوز كرده و مردم شهرهای ما را با هواپيماهای روسی و توپها به گلوله میبندند و به كودكان شش ماهه نيز رحم نمیكنند، نشان بدهم كه هميشه تجاوزگر رفتني است و حق پا بر جاست.
فرمان امام را لبيک گفته و به جبهه میروم تا راه شهيدان را ادامه دهم و به اين منافقان از خدا بیخبر نشان دهم كه اسلام نابود شدنی نيست و با هر جوانی كه به خاک میافتد چند تن ديگر بلند میشوند و راه آنها را ادامه میدهند.
اما از ملت ايران خواهانم كه راه شهيدان انقلاب اسلامي را پاس نهند. من افتخار میكنم كه به اين راه میروم اميدوارم كه بعد از من راه من را ادامه داده و نگذاريد كه اين منافقان شما را منحرف كرده با آنها مبارزه كرده و هيچوقت از راه اسلام باز نايستيد.»

سردار شهید سید فاضل ذهبی روز ۲۴ شهربور سال ۱۳۴۱ در شهر ویس شهرستان باوی دیده به جهان گشود.
تحصیلات خود را تا كلاس اول دبیرستان ادامه داد. با حضور در جلسات قرائت قرآن مساجد، به كمک دیگر بچههاى مذهبى به یارى انقلاب میشتافت و با تبلیغ آرمانهاى حضرت امام به ترویج آنها بین دوستان آشنایان و فامیل مشغول میشد.
در نوجوانى، علاوه بر تحصیل، اوقات فراغت خود را در یک نانوایى مشغول كار شد. مادرش میگوید: «پسرم خیلى مؤمن و متدین بار آمد. او نسبت به نمازش حساس بود بهویژه نماز ظهر و عصر را حتماً در اول وقت و در مسجد میخواند. حتى اگر مشغول بازى بود، وقت اذان به خانه میآمد، وضو میگرفت و به مسجد میرفت.»
با شروع جنگ تحمیلى، بر شدت فعالیتهاى مذهبى و فرهنگیاش افزود و با مطالعه كتب مختلف دینى به تقویت باورهاى دینى خود پرداخت.
براى پاسدارى از دستآوردهاى انقلاب اسلامى، به عضویت رسمى كمیته انقلاب اسلامى درآمد و مسئولیتهاى فراوانى را به عهده گرفت.
پس از گذراندن دوره آموزش نظامى آماده حضور در میدانهاى رزم شد، وقت رفتن به مادرش گفت: «آمریكا بیاید به ما تجاوز كند و ما در منزل باشیم؟!
ببین نوجوانها چقدر كوچک هستند و شهید میشوند و من هنوز ماندهام.»
او پس از اعزام به سوى میدانهاى رزم در گردان نور از تیپ یكم لشكر 7 حضرت ولىعصر(عج) در سمت تک تیرانداز مشغول خدمت شد و در دهم اردیبهشت سال ۱۳۶۱ در عملیات بیتالمقدس به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
شهید سید فاضل ذهبی در سن 20 سالگی شهد شیرین شهادت را نوشید و پیكر پاکش در گلزار شهداى ویس آرام گرفت.

بسیجی شهید سید رحیم پژوهیده دوم فروردین سال ۱۳۳۶ در دزفول چشم به جهان گشود، ۹ برادر و ۶ خواهر بودند که بزرگترین فرزند خانواده بود.
اهل صلهرحم بود و همیشه به خانوادهها و بستگان سرکشی میکرد. موازین اخلاقی را رعایت میکرد، هیچگاه کسی را از خودش نمیرنجاند. به فامیل کمک میکرد و دستگیر نیازمندان بود. آنقدر خندهرو، صبور و خوش اخلاق بود که در میان فامیل و بستگان زبانزد بود.
سال 1359 ازدواج کرد و یک پسر به نام سید کیومرث از او به یادگار مانده است.
در دوران دفاع مقدس جبهه حضور یافت و دهم اردیبهشت سال ۱۳۶۱ در عملیات بیتالمقدس و آزادسازی خرمشهر شهد شیرین شهادت را نوشید.
شهید پژوهیده در ۲۵ سالگی در خرمشهر به شهادت رسید که پیکر پاکش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول آرام گرفت.
شهید سید رحیم پژوهیده در وصیتنامهاش نوشت: «پدر و مادر و برادران من تا حالا كه به جبهه نرفتم كور بودم ولی حالا كه در جبهه هستم نمیدانيد كه چه شوقی در ما نيست و پدر اين را بدان كه اگر در اين حمله شهيد نشدم در حملههای ديگر و در جبهههای ديگر میروم تا آخر شهيد شوم و دين خود را نسبت به خدا و امام انجام دهم.
پدر و مادر برای من گريه نكنيد چون من يک هديه هستم كه شما بايد به خدا تقديم كنيد، ناراحت نباشيد چيزی از دست شما نرفته اگر واقعاً من را میخواهيد و میخواهيد كه هميشه به ياد من باشيد راه من را ادامه دهيد، پدر اين راهی هست كه همه ما بايد طی كنيم چه بهتر است كه در راه خدا باشد.»

سرباز شهید سید یوسف حسينیاحمدفداله یکم مهر سال 1374 در روستای احمد فداله بخش شهیون شهرستان دزفول چشم به جهان گشود، چهار خواهر و یک برادر دارد و خودش فرزند چهارم خانواده بود. دو ساله بود که به شهر شوشتر مهاجرت کردند.
در مقطع دبیرستان درس را رها کرد و مشغول به کار شد تا بتواند کمک خرج خانواده خود باشد. رفتارش همراه بامتانت و وقار بود. هیچوقت بیرون، لباس آستینکوتاه نمیپوشید.
پس از مدتی کار در شهر خود و تهران تصمیم گرفت به سربازی برود، نوزدهم آذر سال 1392 به پادگان آموزشی شهید درویش نیروی انتظامی در اهواز اعزام شد و پس از کسب مهارتهای لازم برای ادامه خدمت به اصفهان و سپس به یگان تکاوری شهر نائین انتقال یافت.
شهید سید یوسف حسينیاحمدفداله در روز هفدهم اردیبهشت سال 1393 در درگیری با قاچاقچیان انسان در نائین به شهادت رسید و پیکر پاکش پس از انتقال به خوزستان در گلزار شهدای شوشتر آرام گرفت.
خواهر شهید میگوید: « یوسف فردی بسیار دلسوز و مهربان بود از همان نوجوانی درس را رها و به پدرم در زمینه کار کمک میکرد، او با بقیه برادر و خواهرهایم از نظر اخلاقی متفاوت بود. هر زمان که با یکدیگر دعوایمان میشد او بود که به سراغم میآمد و معذرت خواهی میکرد. هجده سال بیشتر نداشت ولی در برخورد با بزرگتر همیشه ادب را رعایت میکرد.
برادرم قبل از اعزام به خدمت مقدس سربازی خواب رهبر انقلاب را دیده بود و برایم تعریف میکرد که در خواب رهبر به او گلی هدیه میدهد ولی هیچ وقت تعبیر این خواب را متوجه نشدیم.»




شهید رحیم رحمانی یکم آذرماه سال 1346 در یکی از روستاهای شهرستان هفتگل دیده به جهان گشود.
در دوران کودکی با مسجد انس پیدا کرد و نمازهای یومیه خود را به جماعت در مسجد روستای محل سکونتش اقامه میکرد.
هنوز در دوران کودکی به سر میبرد که از روستا به هفتگل مهاجرت کردند، پس از هجرت به شهر، تحصیلات خود را در مدرسه راهنمایی 17 شهریور ادامه داد.
دانشآموزی خوشاخلاق، خندهرو و شوخطبع بود، با همکلاسیهایش گرم و صمیمی برخورد میکرد و با اکثر آنان با عشق و علاقه میجوشید.
احترام به پدر و مادر، دوستان و همسایگان از جمله خصوصیات بارز شهید رحیم رحمانی بود، همچنین با محبت و صداقت با آنان برخورد میکرد. به روی همه لبخند میزد، با همه یکرنگ و یک دل بود و ظاهر و باطنش هم مثل هم.
در دوران جوانی در پایگاه مقاومت بسیج در هفتگل نامنویسی کرد و دورههای آموزشی را نیز در همان پایگاه با موفقیت پشت سر نهاد، سپس در لبیک به ندای مقتدایش راهی جبهه شد.
در هجدهم اردیبهشتماه سال 1367 در پی مأموریت اطلاعات شناسایی از وضعیت خطوط دشمن در برخورد با یک مین جهنده و انفجار آن در منطقه عملیاتی حلبچه، مجروح شد و در حالیکه به حالت سجده افتاد تعداد زیادی ترکش به بدنش اصابت کرد و به شهادت رسید.
شهید رحیم رحمانی در سن 21 سالگی در عملیات والفجر 10 به فیض شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در گلزار شهدای هفتگل در کنار شهیدانی چون شهید رمضان لجمارک، شهید کوروش مکوندی و شهید سید عبدالعظیم حسنزاده آرمیده است.
_x1g8.jpg)

سرباز شهید حبیب الله شرفی فرزند چاسب در سن 20 سالگی در منطقه شلمچه به شهادت رسید و تربت پاکش در قطعه ۷ گلزار شهدای اهواز، ردیف 2 مزار 24 زیارتگاه عاشقان است.

شهید جاویدالاثر صیدمراد فریدونی سال 1341 در روستای چولهول شهرستان پلدختر بهدنیا آمد، در کنار پدر به کارهای کشاورزی مشغول بود. بهدلیل کمبود امکانات بهمدرسه نرفت ولی در کنار ملاهای محلی سواد خواندن و نوشتن را یاد گرفت، اوقات فراغت خود را بهخواندن دعاهای چون کمیل و زیارت عاشورا سپری میکرد.
در سال 1357 ازدواج کرد که یک دختر و یک پسر دارد، از لحاظ اخلاقی بسیار دلسوز، مهربان و شجاع بود هر جا نیاز به کمک بود بهدیگران یاری میرساند.
همیشه دیگران را سفارش میکرد که این دنیا محل گذر است بهفکر آخرت باشید و خانه آخرت خود را آباد کنید.
دفاع در مقابل دژخیمان بعثی را وظیفه خود دانست، در آن دوران برادرش در جبهه مشغول گذراندن خدمت سربازی بود بهوی عرض کرد بهخاطر مادرم شما بمانید چون ممکن است هر دو نفرمان شهید شویم شهید گفت که شما وظیفه خود را انجام میدهید و من نیز بهتکلیف خود عمل میکنم. در 10 فروردین سال 1365 در حالیکه پسرش هنوز 40 روز داشت راهی جبهه شد. در آن لحظات بههمسرش میگوید: من به جبهه میروم تیر به سرم میخورد و شهید میشوم اما کمی برای شما ناراحتم چون پیکرم باز نمیگردد، همسر شهید در جوابش گفت که اگر واقعا اینطور است نرو، شهید گفت بهخدا قسم اگر بال داشتم تا مناطق عملیاتی پرواز میکردم تا به تکلیفم عمل کنم.
سرانجام در 25 اردیبهشت 1365 در منطقه حاج عمران مزد کارهای نیک خود را با شهادت دریافت میکند.
بهگفته دوستان شهید فریدونی، منطقه در محاصره نیروهای بعثی بود تیر بهسرش اصابت کرد و بهشهادت رسید اما بهدلیل محاصره پیکر شهدا در منطقه ماند.