
شهید نوذر شاه ولی کوه شوری چهارم مردادماه 1346 در خانواده ای کشاورز، مومن و متدیّن به عنوان دومین فرزند خانواده در روستای کلدوزخ ایذه پا به عرصه حیات نهاد. پدرش سنجر نام داشت و پاسدار بود. با دسترنج کشاورزی پدر و زحمات طاقت فرسای مادر رشد و بالندگی یافت.
سختی های زندگی فقیرانه و پاک را از همان ابتدای زندگی لمس کرد و در دوران کودکی یاد گرفت که باید مردانه و سربلند زیست و در مقابل سختی ها ایستاد و مقاومت کرد.
دوران تحصیلات ابتدایی را در روستای کلدوزخ یک با موفقیت پشت سر گذاشت. با پیروزی انقلاب اسلامی وارد دوره تحصیلی راهنمایی شد.
حالا دیگر نوجوانی بود که خوب و بد روزگار را درک می کرد. در این دوران رشد و بلوغ، با شور و علاقه خاصی در تدارک و آماده سازی مراسم عاشورای حسینی به خصوص در سال های 1356 و 1357 شرکت می کرد. صدای زیبایی داشت و گاهی نوحه سرایی می کرد.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به شدت در کارهایی که به گسترش فرهنگ انقلاب اسلامی مرتبط بود، با حضور در مسجد، مراسم و مناسبت ها و همچنین راهپیمایی ها شرکت فعالی داشت.
در روستای محل زندگی اش تا قبل از انقلاب مسجد وجود نداشت، اکثر اوقات بر بلندای درخت کهن سال توتی که در منزل پدری اش بود اذان می گفت، مردم اهالی صدایش را تا دورترین نقطه روستا می شنیدند و می فهمیدند که هنگام اذان و نماز است.
به شدت به انقلاب دل بسته بود. عاشق امام خمینی(ره) بود و هیچ تعرضی را به نام و شخصیت ایشان برنمی تابید و بارها به دلیل همین مسئله درگیر شد.
با تشکیل بسیج، وی هم عضو این نهاد شد. علی رغم پایین بودن سن، بیشتر ایام تا پاسی از شب را در بسیج می گذراند و بدین صورت ارادتش به امام و انقلاب، بخش مهم و تفکیک ناپذیر شخصیت او تبدیل شده بود و هر آنچه در لحظات او بود همه را در آیینه امام می دید و لاغیر.
با شروع جنگ تحمیلی در شهریور 1359 فقط 13 سال داشت، بارها تلاش کرد که وارد میدان مقابله مستقیم با دشمنان انقلاب اسلامی شود، ولی به دلیل پایین بودن سن اجازه حضور نیافت.
در سال های بعد نیز به دلیل حضور برادر بزرگ تر در جبهه ها، اجازه یحضور در میدان نبرد را پیدا نکرد. زمان به کندی برایش می گذشت و در حسرت دیدار به جبهه ها، اخبار و حوادث را پیگیری می کرد.
بالاخره دوران جدایی برای او تمام شد و در سال 1364 به جبهه های حق علیه باطل اعزام شد. دوران آمادگی سختی را برای شرکت در عملیات والفجر 8 گذراند.
تعدادی از دوستان و هم کلاسی ها با هم همراه بودند، دوران آموزشی را با موفقیت گذراندند و آماده نبرد سرنوشت ساز فتح فاو شد."یا فاطمه الزهرا(س)" این نوای خوش عاشقی بود که در شب عملیات والفجر 8 به عاشقان فرمان عشق بازی می داد.
در اولین روزهای نبرد سخت فاو بود که سنگرش توسط گلوله توپ دشمن هدف قرار گرفت. پس از خارج کردن پیکرش از زیر آوار و مشاهده شکاف بزرگ جمجمه اش، همه با او به عنوان اولین شهید از جمع دوستان وداع کردند و او را به گروه تعاون یگان سپردند. اما اراده الهی چیز دیگری بود، اینکه او با جسم مجروح بماند و سال ها علمدار زنده انقلاب برای مردم دوران پس از جنگ باشد.
خانواده ابتدا خبر شهادتش را شنیدند، ولی پس از مدتی جستجو و سردرگمی و تماس با تمامی بیمارستان های محل اعزام مجروحان و شهداء به نام مشابهی در بیمارستان نمازی شیراز برخوردند که قرار شد پدر شهید برود و ببیند آیا همان نام مشابه فرزندش می باشد یا خیر؟ آری، تقدیر چنین بود. نوذر را در کمای عمیق و پس از چند بار عمل بزرگ روی مغز ملاقات کردند.
یک سال و اندی با این زخم های عمیق و هزاران درد دیگر سپری شد. پس از سه سال یعنی حدود سال 1367، توانست دوباره را بیفتد. اما سمت چپ بدنش فلج بود. (چشم چپ، نابینا و دست و پای چپ، فلج بود).
هیچ خاطره ای از گذشته نداشت، جز چند نفری که در دوران سه ساله ی اول مجروحیت با او همراه بودند، هیچکس را نمی شناخت. به سختی صحبت می کرد و به سرعت فراموش می کرد.
سرانجام این جانباز والامقام در 27 اسفند سال 1391 پس از سال ها رنج و مشقت در یکی از بیمارستان های تهران به خیل عظیم یاران شهیدش پیوست.
پس از تشییع باشکوه و کم نظیری که اقشار مختلف مردم در آن حضور داشتند در گلزار شهدای روضه الزهرا شهر ایذه آرام گرفت تا میعادگاهی برای عاشقان شهادت و ولایت باشد.