تربت پاک شهید عبدالجلیل سیاحی در قطعه یک گلزار شهدای اهواز



سردار جاویدالاثر شهید روزبه هلیسایی برادر شهیدان رضا و کوروش هلیسایی نهم فروردین سال 1343 در محله حصیرآباد اهواز دیده به جهان گشود، از لحاظ مالی وضع مساعدی داشتند و پدرش مترجم زبان خارجه بود.
با آغاز جنگ به دلیل سن کم نتوانست به جبههها برود ولی در سال 1361 به عنوان بسیجی به جبهه رفت و دو بار مجروح شد.
بعد از پایان جنگ دوره افسری را در دانشگاه امام حسین(ع) گذراند، همچنین به عنوان مسئول دفتر فرمانده سپاه اهواز، معاونت عملیات لشکر هفت ولیعصر(عج)، فرمانده گردان پشتیبانی لشکر و مدیرعامل شرکت ایثارگران نور که سهام داران آن رزمندگان گردان کربلا بودند فعالیت داشت و از سال 1384 با پایگاههای بسیج همکاری کرد.
بعد از حمله داعش برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) دو بار به سوریه اعزام شد که روز 31 فروردین سال 1394 به فیض شهادت نائل آمد ولی پیکر مطهرش به وطن بازنگشته است. جانباز 70 درصد دفاع مقدس بود و از او یک پسر به نام عبدالصادق و دو دختر به یادگار مانده است.
پسر شهید روزبه هلیسایی میگوید: «پدرم بارها نزد خانواده و دوستانش گفته بود که دوست دارد به صورت گمنام به شهادت برسد، ما فکر میکنیم که حکایت پیدا نشدن پیکر پدر بعد از چند سال، برگرفته از خواسته خود شهید بوده، علیرغم این که دوست داریم بر مزار پدر حاضر شویم و یاد و خاطرش را گرامی بداریم، اما به خواست پدر و اجابتش توسط معبود احترام میگذاریم و همین که میبینیم یاد و خاطرهاش در اذهان و افکار جاری است، شاکر تقدیر پروردگار هستیم.»

شهید مدافع حرم حسین امیدواری دهم اردیبهشت سال 1365 در تهران چشم به جهان گشود که زمستان سال 1394 داوطلبانه مدافع حرم حضرت زینب(س) شد.
وی 21 دی سال 1394 در خانطومان شهید شد و پیکر پاکش در قطعه 50 بهشت زهرا(س) تهران، ردیف 119، شماره 23 کنار شهید علیرضا مرادی آرام گرفت.
شهید حسین امیدواری در وصیتنامهاش نوشت: «پروردگارا: اگر که خواستی این بنده حقیر را به بهشت خود ببری و یا اینکه به جهنم که ساخته بهدست خودمان است، بیاندازی شما خود صاحب اختیار هستی و این بنده خسران دیده در هر صورت راضی بهرضای شما خواهم بود. فقط اینکه دوست دارم مطالبی را با شما در جریان بگذارم که تو خود میدانی آن از دل من برمیخیزد.
پرودگارا: اگر در طول دوران زندگیم در عالم مادی دچار خطایی شدهام، شما آن خطای بنده حقیر را به حساب دشمنی من با خودتان طلقی نکنید. دوست دارم که آن خطاها را روی ضعف و احمقیتهای این بنده حقیر نسبت به خودش برداشت بکنید و بدینوسیله شما را قسم میدهم، این بنده را به خاطر ضعفها و احمقیتهایش در ردیف دشمنانتان قرار ندهید، و البته در ادامه دوست دارم در همین جا رضایت خودم را از جاهلی که بنده را به قتل میرساند تسلیم شما کرده، و البته شکایت خود را نیز از دو گروه نزد شما تا روز قیامت به امانت بگذارم، گروه اول: کسانی که خود در پوچگرایی هستند و برای آنکه آن ننگ را از دوش خود بردارند، در صدد برمیآیند، تا ما را در راهی که هستیم، بیهدف نشان بدهند و گروه دوم: کسانی هستند که با مکر و ریا سعی میکنند به تفریح و یا برای بهدست آوردن منافع دنیوی روی خون شهدا موجسواری بکنند.»

بسیجی شهید احمد غلامی ششم شهریور سال 1337 در روستای منقل شهرستان دشتی چشم به جهان گشود و تحصیلاتش را تا اول دبیرستان ادامه داد.
پس از ترک تحصيل، مدتی به كارگری پرداخت، سپس به بنای متبحری تبديل شد و توانست از اين طريق، تا حدود زيادی، وضعيت معيشتی خانواده را سامان بخشد.
بعد از سربازی یک کارگاه جوشکاری در شهر خورموج راهاندازی کرد و در سن 22 سالگی سنت ازدواج انجام داد.
با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت که هجدهم تیر سال 1360 در آبادان به شهادت رسید و پیکر پاکش در گلزار شهدای خورموج آرام گرفت
شهید احمد غلامی در وصیتنامهاش نوشت: «حال که اسلام عزیزمان در خطر است و اسلام احتیاج به خون ما جوانان دارد از هیچگونه فدارکاری دریغ نخواهیم کرد.
پیامم به مادرم، اگر من شهید شدم بر من گریه نکنید، یک پیام به برادرم دارم، برادر عزیزم اول تا جان دارید برای اسلام خدمت کنید دوم اینکه برای من ناراحت نباش در این جهان یک مرگ وجود دارد اما باید یک مرگ پر افتخار انتخاب کنید.
شهید شدن در راه اسلام و این اسلام عزیز احتیاج به خون ما جوانان دارد برادرانم یک نصحیت برای شما میکنم میخواهم بگویم که راه اسلام بروید و نماز بخوانید و به جزء اسلام هیچ فکری نکنید.
برادران و خواهران وحدت کلمه را حفظ کنید و نماز را هیچوقت فراموش نکنید و به فرمان امام گوش کنید که گوش کردن به فرمان امام امر واجبی است.
مردم، قاطعانه با منافقین عمل کنید که ما از چنین کسانی ضربه خوردهایم باید اینها نابود شوند چون که آدم بشو نیستند.»


سردار شهید حسین منجزی یکم خرداد سال 1343 همزمان با عاشورای حسینی در روستای بدیل بخش عقیلی شهرستان گتوند دیده به جهان گشود.
در سال 1364 در حالیکه یک جوان 21 ساله بود ازدواج کرد ولی یک هفته بعد از عروسی به جبهه رفت و به نبرد با دشمن پرداخت.
در بهمن سال 1364 در عملیات والفجر هشت در منطقه فاو شرکت کرد و به درجه جانبازی نائل شد. او در این عملیات دست راست و پای راست خود را از به دلیل مجروحیت شدید تقدیم اسلام کرد.
شهید منجزی صبح روز شنبه 31 شهریور سال 1397 در رژه نیروهای مسلح که به مناسبت هفته دفاع مقدس در بلوار قدس اهواز برگزار شد، حضور داشت هدف تیر کین تروریستها قرار گرفت و به همراه 22 نفر دیگر به شهادت رسید.
پیکر پاک سردار شهید حسین منجزی همراه با دیگر شهدا، با حضور گسترده مردم در اهواز تشییع شد که پس از آن به زادگاهش گتوند انتقال یافت و با بدرقه همشهریانش در گلزار شهدای روستای بدیل بخش عقیلی آرام گرفت.
شهید منجزی در 54 سالگی به شهادت رسید که 3 فرزند دختر و 2 پسر از او به یادگار مانده است.
حسن منجزی برادر شهید حسین منجزی میگوید: «این شهید در شب عاشورا یعنی دو روز قبل از شهادت همه اقوام و فامیل را در خانه دعوت و با همه خداحافظی کرد و از آنها حلالیت طلبید.
من عازم سفر کربلا بودم ولی شهید مانع رفتنم شد، به من گفته بود کار مهمی دارم این سفر را فعلا لغو کن، گویی به او الهام شده بود که قرار است به شهادت برسد.»

شهید جاویدالاثر کاظم مساعد یکم فروردین سال 1337 در شهر ویس دیده جهان گشود، در کودکی پدر و مادرش را از دست داد و برادرش مسئوليت اداره او را بهعهده گرفت.
در دوران انقلاب، سخنان حضرت امام و شهادت جوانان، تلنگرى مثبت به او زدند بهطورى كه حركت خود را همجهت با انقلاب کرد. با استفاده از هنر نقاشى، به تصويرسازى از حضرت امام بر روى بومهاى بزرگ پرداخت تا تظاهرات كنندگان آنها را روى دست خود بگيرند.
اگر چه سواد خواندن و نوشتن نداشت اما نقاشى و طراحیاش نمونه بود. با اينكه خود زندگى فقيرانهاى داشت ولى تمام دسترنج كار و تلاشش را به فقرا میبخشيد. از روزى كه بسيجى شد، ديگر لباسهايش را نيز بخشيده بود میگفت: همين دو دست لباس بسيجى برايم كافى است يكى براى پوشيدن و ديگرى براى شستن.
با حضور در واحد تبليغات جبهه و جنگ، خدمات فراوانى برای کشیدن چهره امام و شهدا و نصب آن در مراكز مختلف تجمع رزمندگان انجام داد. در عمليات بيتالمقدس و آزادسازی خرمشهر حضورى چشمگير در زمينه تبليغات داشت.
وی فعالیتهای فرهنگی خود را در جبهه ادامه داد تا اینکه در عملیات رمضان شرکت کرد و هجدهم تیر سال 1361 در پاسگاه زید به فیض شهادت نائل آمد ولی پیکر پاکش هنوز به وطن بازنگشته است.
دوست شهید کاظم مساعد میگوید: «يكى از مشكلات او بیسوادیاش بود ولى با گرفتن نوشتهها در مقابل خود، بر روى ديوار خطاطى میكرد، او حتى روى آجر، سيمان، وسايل بچهها و حتى قنداق اسلحه نقاشیهاى زيبايى براى رزمندگان اسلام میكشيد. يكى از آرزوهايش شهادت و ديگرى مفقودالاثر شدنش بود.»

جهادگر شهید رحیم جزائی برادر شهید محمد جزائی در پانزدهمین روز از فروردین سال 1335 در آغاجاری چشم به جهان گشود، هنوز چند سالی از عمر بابرکتش نگذشته بود که همراه با خانواده به شهر نفتخیز هفتگل مهاجرت کردند و در کوی حزبالله ساکن شدند.
در دوران کودکی علاقه بسیار زیادی به نماز و روزه داشت و همیشه سوالات زیادی در این ارتباط از پدرش میپرسید.
همیشه همراه با پدر به مسجد میرفت. بسیار به ائمه اطهار(ع) علاقهمند بود و در روضهها و مجالس عزاداری امام حسین(ع) حضور فعالی داشت.
در کودکی راهی کدرسه شد که تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. بسیار علاقهمند بود به هموطنان خود کمک کند به همین علت نیز وارد جهادسازندگی شد و بهعنوان کارمند شبانهروز به مردم خدمت میکرد.
در سال 1356 ازدواج کرد و پس از آغاز زندگی مشترک صاحب یک فرزند دختر شد.
حضور فعالی در بسیج داشت و از همین طریق به جبهههای حق علیه باطل حضور یافت و در روز نوردهم دی سال 1365 در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر و دست به شهادت رسید.
پیکر پاک شهید رحیم جزائی پس از شهادت از خرمشهر به هفتگل انتقال یافت که با حضور اقشار مختلف مردم، خانوادههای شهدا، ایثارگران، پرسنل جهادسازندگی و جوانان خوزستانی تشییع و تا دروازههای بهشت بدرقه شد.
شهید رحیم جزائی در سن 30 سالگی شهد شیرین شهادت را نوشید و تربت پاکش در کنار برادرش شهید محمد جزائی در گلزار شهدای هفتگل زیارتگاهی برای عاشقان و دلسوختگان است.

سرباز شهيد رشيد زاهدى چهارم مرداد ماه سال 1343 در روستاى تويچى شادگان به دنيا آمد. در كودكى به همراه خانوادهاش به شهر ويس هجرت كردند.
با شروع جنگ تحميلى به عضويت بسیج درآمد و پس از گذراندن دوره آموزش نظامى در سال 1360 همراه با جمعى از برادران جهادسازندگی خوزستان راهى جبههها شد که چند بار مجروح شد ولی دوباره به نبرد با دشمن رفت.
تحصيلات خود را تا ديپلم در شهر ویس ادامه داد که بلافاصله لباس سربازى پوشيد و هجدهم اسفند سال 1362 برای دوره آموزش نظامى به جهرم اعزام شد.
پس از دريافت درجه گروهبان سومى در اروندكنار، بهعنوان سربازى جانباز در گارد ساحلى به حراست از مرزهاى جمهورى اسلامى پرداخت که بعد از یک سال حضور مداوم در جبهه بیست و پنجم اسفند سال 1363 در اروندکنار به شهادت رسید و پیکر پاکش در گلزار شهدای شهر ویس آرام گرفت.
شهيد رشيد زاهدى در یادداشتی نوشت: «خداوندا به من نيرويى ده كه بنده تو باشم و نه بنده غير تو.
خداوندا اين چشمها، دستها، پاها و زبان نعمتهايى هستند كه به ما عطا فرمودى. خداوندا اگر اين نعمتها در غير رضاى تو فعاليت كنند از تو میخواهم مرا از آنها محروم گردانى.
خداوندا ما پيمان بستيم كه غير تو را عبادت نكنيم ما ايمان آورديم كه در زندگى بنده تو باشيم.
خداوند در اين مسير سخت بندگى، لغزشهايى داريم خداوندا از اين لغزشها درگذر و ما را ببخشاى، كه ما به نيت عبادت تو حركت كرده بوديم.
خداوندا با فضل و احسانت با ما محاسبه كن و نه با عدلت كه ما طاقت حساب عدل تو را نداريم.»

شهید سید خلیل(علی) هاشمیفر بیست و دوم اسفند سال 1371 به عنوان دومین فرزند در بهبهان دیده به جهان گشود و تحصیلات خود را تا دیپلم در زادگاهش گذراند.
پس از گرفتن دیپلم به دانشگاه آزاد ماهشهر رفت که مقطع کارشناسی را در رشته برق با نمرات خوب پشت سر نهاد و بعد تحصیلات کارشناسیارشد خود را در رشته مهندسی برق، گرایش قدرت به پایان رساند.
پس از دریافت مدرک کارشناسیارشد به سربازی اعزام شد و در حال انجام خدمت در سپاه ولیعصر(عج) خوزستان بود.
شهید هاشمیفر صبح روز شنبه 31 شهریور سال 1397 در رژه نیروهای مسلح که به مناسبت هفته دفاع مقدس در بلوار قدس اهواز برگزار شد حضور داشت که هدف تیر کین تروریستها قرار گرفت و به همراه 22 نفر دیگر به شهادت رسید.
پیکر پاک شهید هاشمیفر و دیگر شهدا دوم مهر با حضور باشکوه مردم از سراسر کشور در اهواز تشییع شد که پس از آن همراه با شهید یونس پورجلو به بهبهان منتقل شد و در گلزار شهدای روستای بیدبلند آرام گرفت.
یکی از اساتید شهید سید خلیل هاشمیفر درباره او میگوید: «شهید هاشمیفر نجابت خاصی داشتند که نمیتوان آن را با کلمات و جملات وصف کرد، سکوت، شرم، حیا و شخصیت واقعا منحصر بهفردی داشتند بهنحوی که انصافا و بدون تعارف بگویم که چهرهاش نورانیت خاصی داشت والله غلو نکردم.
تمریناتی که من سر کلاس میدادم و یا تمریناتی که بهعنوان مطالعه اختیاری به آنها میگفتم پیگیر بودند و آنها را به نحو احسن انجام میدادند و در سایتهای علمی جست وجو میکردند که این مسئله برای خود من خیلی عجیب وغریب بود.»

شهید مدافع وطن محمداسماعیل دلاور ششم مهر سال 1333 در شهر خشت دیده به جهان گشود، پس از گرفتن مدرک ششم ابتدایی به دلیل شرایط محیطی و مالی و نبود مدرسه راهنمایی در محل زندگی، ترک تحصیل کرد و با هدف کمک به خانواده وارد بازار کار شد.
از همان دوران کودکی خداپرست و مطیع فرمان پروردگار بود، هیچ وقت از یاد خداوند غافل نبود و راضی به رضای او بود. به نماز، قرآن و اهل بیت(ع) علاقه زیادی داشت و قرآن را نیکو و با صوت دلربایی تلاوت میكرد.
در سن 18 سالگی به استخدام شهربانی درآمد و پس از طی دوره آموزشی، در تهران مشغول انجام وظیفه شد. پس از ازدواج در فرودگاه شیراز امنیت شهروندان را تأمین میكرد.
پس از طی چند سال دوباره در فرودگاه بوشهر انجام وظیفه میكرد و سپس در کلانتری کنگان ادامه خدمت داد که خشنودی مسئولان را به همراه داشت.
پنج فرزند پسر و 2 فرزند دختر داشت که همگی را با حقوق اندک خود اداره میكرد، از همان کودکی فرزندانش را به خداپرستی دعوت میكرد و به نماز و قرآن عادت داد. راضی به رضای خداوند بود، همکارانش از وی به عنوان فردی خالص یاد میکنند زیرا افسری شجاع و لایق بود.
همیشه آمادگی خود را برای هر نوع ماموریت خطرناک اعلام میكرد تا اینکه در روز بیست و چهارم مرداد سال 1373 در هنگام انجام ماموریت و سرکوب اشرار مسلحی که آسایش مردم را در گردنههای روستای دوراهک سلب کرده بودند به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر پاکش پس از تشییع در گلزار شهدای شهر خشت آرام گرفت.

شهید مدافع حرم احمد حیاری شانزدهم بهمن سال 1360 در روستای مالک اشتر هفت تپه شوش دانیال در یک خانواده پرجمعیت پا به عرصه حیات مینهد.
پنجم مهر سال 1384 به استخدام سپاه در میآید و به دانشگاه امام حسین(ع) تهران میرود، پس از طی کردن مدارج افسری در سپاه شوش مشغول خدمت میشود.
هنگام تحصیل در دانشگاه امام حسین(ع) بیستم خرداد سال 1386 در شمیرانات کمربند زرد تکواندو را دریافت میکند و سوم آذر همان سال نیز کمربند سبز را از هیئت تکواندو استان اصفهان میگیرد.
بیست و ششم اردیبهشت سال 1387 عقد میکند و پس از ازدواج خداوند در تاریخ پنجم تیرماه سال 1391 یک دختر به آنها میدهد که نامش را فاطمه میگذارند، دختر دومش نیز پس از شهادت پدر به دنیا میآید.
سال 1390 در دانشگاه پیام نور شوش تحصیلات خود را آغار میکند و ترمهای پایانی را برای گرفتن مدرک کارشناسی رشته علوم سیاسی میگذراند.
به علت شایستگیهایی که در زمان حضور در سپاه شوش از خود نشان میدهد پنجم مرداد 1392 فرمانده گردان امام حسین(ع) بسیج شوش میشود و تا زمان شهادت در این سمت خدمت میکند.
مرداد سال 1394 به سوریه میرود و چهارم شهریور چند روز بعد از اعزام به شهادت میرسد و پیکر مطهرش ششم شهریور به خوزستان منتقل میشود که در راه انتقال به شوش در الهایی، شهر الوان (عبدالخان)، سید عباس و شاوور مورد استقبال مردم قرار میگیرد.
مرردم خوزستان هشتم شهریور سال 1394 در یک مراسم 6 کیلومتری پیکر شهید حیاری را تشییع میکنند که پس از آن در گلزار شهدای شوش آرام میگیرد.

شهيد محمدعلى بخشنده یکم فروردین سال 1345 در شهر ويس دیده به جهان گشود و تحصيلات خود را در زادگاهش آغاز کرد.
زياد اهل صحبت كردن نبود ولى علاقه خاصى به قرآن داشت، مدتى به علت بيمارى مدرسه نرفت ولى در عوض نوارهاى آموزشى قرآن را مرتب گوش میداد و با آن تمرين مىكرد مدتى هم به كلاس سواد آموزى رفت در نماز شبش زياد مناجات میكرد.
به امام خمينى عشق میورزيدند و از اينكه در دوران زعامت او حضور دارد، خيلى اظهار خوشحالى میكرد، همواره میگفت: اين خود لياقتى از جانب خدا است كه ما در زمان حضرت امام خمينى زندگى میكنيم.
پيروزى انقلاب اسلامى و دفاع مقدس از مهمترين مقاطع زندگى او بودند، اگر چه در دوران انقلاب سن كمى داشت ولى در دفاع مقدس با حضور فعال در فعاليتهاى بسيج، همّت زيادى در جهت پيشبرد اهداف انقلاب از خود نشان داد.
با مطالعه كتب مذهبى بهویژه کتابهای شهيد دستغيب به معارفى جديد از دين دست يافت و به ارائه آنها در بين دوستان و آشنايان میپرداخت.
با اعلام نياز جبهههای جنگ به نيروى جوان و رزمنده، با متقاعد ساختن خانواده و اعضاى بسيج توانست به جبهه راه يابد و نقش مؤثر خود را در يارى رساندن به رزمندگان نشان دهد.
سرانجام اين رزمنده دلاور پس از ماهها حضور در جبهه در عملیات خیبر شرکت کرد که در روز دهم اسفند سال 1362 در منطقه عملیاتی هورالعظیم شهد شیرین شهادت را نوشید ولی پيكر پاكش پس از 12 سال گمنامی به ميهن اسلامی بازگشت و در گلزار شهداى ويس آرام گرفت.