تنها دیده بان

ماشین جهنمی و جنگی عراق که شهرهای بستان و سوسنگرد را اشغال کرد، نگرانی علی آقا از سقوط شهر حمیدیه بیشتر شد. تعداد اندک سپاهی های حمیدیه جواب گوی تجهیزات و نفرات دشمن نبودند، اما علی بی تاب و ناآرام دنبال راهی می گشت تا مقابله با دشمن را تحقق بخشد. سرانجام تصمیم عجیبی گرفت.
یک ژ-3، یک آرپی جی، همراه با مهمات آن ها را برداشت و بدون آن که کسی را همراه ببرد به طرف نخلستان های اطراف جاده حمیدیه به سوسنگرد شتافت.
سنگینی بار، نفسش را می برید. عرق از چهار ستون بدنش می ریخت و تشنگی کلافه اش کرده بود اما اراده اش فوق همه این چیزها بود.
با خود می گفت: ((باید مثل یک دیده بان مراقب باشم تا اگر بعثی ها از راه رسیدند، حداقل غافلگیر نشویم. با بند حمایل از یکی از نخل ها بالا رفت و چشم به جاده دوخت. سیاهی یک خودرو را از دور دید. نزدیک که شد، از درخت پایین آمد. گرد و خاک زیادی به هوا برخاسته بود. به زحمت دو نفر سرنشین خودرو را تشخیص داد.
استاندار خوزستان آقای غرضی بود و یک راننده. به طرفشان رفت. آقای غرضی او را به گرمی در آغوش کشید و با محبت بسیار و مهربانی گفت: ((از یک نفر کاری بر نمی آید. نیروهای چمران در راه هستند، نیروی کمکی از سپاه هم می آیند.
آن موقع بود که اندکی از چروک صورتش کاسته شد. و در نگرانی قلبش، اندکی فروکش کرد.
خاطره ای درباره سردار سرلشکر شهید علی هاشمی










































این وبلاگ به منظور گرامی داشت یاد و خاطره شهدا به ویزه شهدای والامقام استان خوزستان راه اندازی شده است.