https://uupload.ir/files/768q_images.jpg

بچه های مسجد دور علی آقا جمع شده بودند. رفتم برای همه چایی آوردم. دو نفر تازه وارد هم آمده بودند. سن و سالشان کمی بیشتر از علی آقا بود. جلوی آنها هم چایی گذاشتم.

یکی که بزرگتر بود. در گوش علی آقا چیزی گفت. هر سه نفر بلند شدند و رفتند به طرف کتابخانه.کلید کتابخانه فقط دست علی آقا بود. بعداً فهمیدیم اطلاعیه های امام، کتاب های ممنوعه و... را در گوشه ای نگهداری می کرد. آن دو نفر هم حسین علم الهدی و محسن رضایی بودند.

خاطره ای درباره سردار سرلشکر شهید علی هاشمی