http://uupload.ir/files/bhuw_13940918000303_photol.jpg

شهید مدافع حرم احسان فتحی چم خانی برادر شهید بارونی فتحی چم خانی در روز 12 اردیبهشت ماه سال 1369 در شهرستان بهبهان دیده به جهان گشود که پدرش شکراله نام دارد.

وی پس از دوران کودکی برای کسب علم و دانش به مدرسه رفت و تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت.

در روز 26 آبان ماه سال 1392 با عضویت رسمی در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشغول به خدمت شد و در سال 1394 برای ادامه تحصیل وارد دانشگاه شد.

پس از حمله تروریست های تکفیری به کشورهای اسلامی برای دفاع از حرم اهل بیت عصمت و طهارت(ع) به سوریه رفت و در صف رزمندگان جبهه مقاومت قرار گرفت.

دانشجوی ترم اول رشته تربیت بدنی بود و همزمان با روز دانشجو 16 آذر 1394 در دفاع از حرم بانوی مقاومت، حضرت زینب کبری (س) و حضرت رقیه خاتون (س) در حلب سوریه با آتش «مزدوران سعودی» و «پیروان اسلام آمریکایی» شهدِ شیرین شهادت را چشید و میهمان سفره اباعبدالله الحسین(ع) شد.

http://uupload.ir/files/0dve_1.jpg

شهید احسان فتحی چم خانی در سن 25 سالگی به فیض شهادت رسید و تربت پاکش در کنار برادر شهیدش در گلزار شهدای بهبهان زیارتگاه عاشقان است.

شهید بارونی فتحی چم خانی برادر دیگر شهید احسان فتحی چم خانی نیز که در تاریخ 11 اردیبهشت ماه سال 1335 دیده به جهان گشود در تاریخ 23 تیر ماه سال 1361 در سن 26 سالگی در عملیات رمضات به شهادت رسید و عند ربهم یرزقون شد.

http://uupload.ir/files/n0wy_index.jpg

خواهر شهید می گوید: ما پنج خواهر بودیم و یک برادر به نام بارونی. جنگ که شروع شد بارونی به جبهه رفت و سال 61 در عملیات رمضان به شهادت رسید و جنازه اش هم تا 9 سال مفقود بود. نداشتن برادر خیلی برای ‏مان سخت بود و جای خالی اش ما را بسیار آزار می داد. آرزو می کردیم که بعد از بارونی، خداوند به ما پسری عطا کند که دیگر جای خالی او را در زندگی احساس نکنیم و طعم بی برادری را نچشیم؛ تا اینکه خدا احسان را نصیب ما کرد. احسان پنج ماهه بود که جنازه بارونی را هم آوردند. دیگر غم نداشتن برادر عذابمان نمی داد. خوشحال بودیم از اینکه خداوند لطف خود را به ما عطا کرد و به جای بارونی، برادر دیگری به ما داد که می توانست جای خالی او را برای‏ مان پر کند.

http://uupload.ir/files/6zlx_54585.jpg

دو سه سال قبل از اینکه به عضویت سپاه در بیاید، روزی با هم رفتیم گلزار شهدا؛ سر مزار برادر بزرگمان بارونی. با صدای بلند داشتم سر مزارش گریه می کردم. احسان گفت: خواهرم با صدای بلند گریه نکن. افتخار کن که برادرت شهید شده. شهادت لیاقت می خواهد. دعا کن این برادرت هم، مثل آن برادرت شهید شود. گفتم: احسان من نمی توانم. ما چه قدر خدا خدا کردیم که بعد از بارونی خداوند به ما پسری عطا کند و خدا هم تو را نصیب ما کرد. از من چنین انتظاری نداشته باش.