دایی‌ام علیرضا پسرِ خوبی بود، متعصب و ورزشکار. یادم می‌آید توی حیاط خانه وزنه‌برداری می‌کرد.

یک بار قبل از شهادتش، تیر خورد به ساق‌پایش. با وجودی که هنوز زخمی بود، رفت دوباره جبهه.

مۆمن بود و همیشه می‌گفت: «برای خاکم می‌روم جبهه» و می‌گفت: «دوست‌هایم رفتند، من هم می‌خواهم بروم و شهید بشوم.»

وقتی از جبهه می‌آمد، به ما که شش‌هفت سال سن داشتیم، آموزش سینه‌خیز و خیزِ سه‌ثانیه و عملیات‌های جنگی می‌داد.

ارسالی از مخاطب گرامی امین، با کمی ویرایش

پ.ن: این مطلب درباره بسیجی شهید سید علیرضا رفیعی رودزد از شهدای شهرستان هفتگل است